حكيم زجاجى
479
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به مأمون سرافراز عباس گفت * سخن از ره خشم الماس گفت كه اين كار از اين پيشتر كردهاند * براى جهان خون دل خوردهاند همين كرد منصور با جد من * عجب نيست اين كار در انجمن سرافراز سفاح با دستبرد * مقام خلافت به عيسى سپرد 440 بيامد ابو جعفر شيرمرد * از آن كار . . . مرا دور كرد بخنديد مأمون به دو گفت باز * كه هرگز نباشد چو گنجشك « 1 » باز چه خوش گفت آن پردل نامور * كه از لطف او سنگ شد جانور چو چشمه به بدزارن ( ؟ ) دريا برى * به ديوانگى ماند آن داورى به مأمون نماند به مردى امين * وگر خود زند آسمان بر زمين 445 چنين گفت فضل بن سهل [ وزير ] * كه در دست او بود عيسى اسير اسير است در دست مأمون ، امين * چو شير است استاده اندر كمين به دو گفت عباس كاى خويشكام * چرا كردهاى نام مأمون امام امام زمين است اكنون امين * بر او خواند بايد به جان آفرين به دو گفت فرزند سهل همام * كه هر مسجدى را پديد است امام 450 زيانى نباشد امين را از اين * منه بر سمند جفا بيشازاين « 2 » . . . بر ما بهانه مگير * جهان سربهسر بر امام است و مير امين است بر جمله عالم امام * سخن را بدينجاى كردم تمام شما بازگرديد با كام و ناز * كه فردا پديد آيد از كبك ، باز . . . آزاد سرو * به بغداد چون ماه تابان ز مرو 455 نهادند از « 3 » مهر سر بر زمين * بگفتند احوال پيش امين برآشفت با فضل بدر ربيع * ندارى ورا گفت راى رفيع . . . برادر جدا * نترسى تو اى بدنشان از خدا فكندى ميان اندرون دشمنى * گرفتى ره و رسم اهريمنى « 4 » بسا خون كزاين بر « 5 » شود ريخته * به هرجا به خاك اندرآميخته 460 . . . استاد مرد * برفت و بياورد مانند گرد
--> ( 1 ) سمك ( 2 ) بيشازين ( 3 ) آن ( 4 ) اهرمنى ( 5 ) كذين پر